ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
در اولین صبح عروسی ، زن و شوهر توافق کردند که در را بروی هیچکس
باز نکنند .
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند .
زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند . اما چون از قبل توافق کرده بودند ،
هیچ کدام در را باز نکرد .
ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند ... !
اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت : نمی توانم ببینم که پدر و
مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم .
شوهر چیزی نگفت ، و در را برایشان گشود . اما این موضوع را پیش خودش
نگه داشت .
سال ها گذشت خداوند به آن ها چهار پسر داد .
پنجمین فرزندشان دختر بود .
برای تولد این فرزند ، پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و
میهمانی مفصلی داد .
مردم متعجبانه از او پرسیدند : علت این همه شادی و میهمانی دادن چیست ؟
مرد به سادگی جواب داد : چون این همان کسی است که در هر شرایطی در را
به رویم باز می کند ... !